|
حمله به برجهای دوقلو رادعوت کرده بود تا از اندوه آنها نسبت به
ازدست دادن همکارانشان بکاهد همه کسانی که بصورت اتفاقی
زنده مانده بودند داستانهای کوچکی داشتند اما جالبترین داستانها
مربوط به سه نفربودکه شما را به شنیدن آن دعوت میکنم:
اولین داستان مربوط به مردی بود که بخاطر شروع شدن مهدکودک
پسرش آنروز بطور اتفاقی دیر بسرکارش رسید
واز مرگ حتمی نجات پیداکرد.
شخص دیگری بخاطر اینکه آنروز نوبتش بود برای همکارانش
در اداره کیک بخرد مدتی را بخاطر تهیه کیک معطل شد
ودیر بسرکارش رسید
وبصورت اتفاقی از مرگ نجات پیدا کرد.
اما از همه جالبتر برای من داستان خانمی بود که آنروز
اولین روزی بود که کفش قرمز نو خود رامیپوشید
او مسافت زیادی را تامحل کارش طی میکند
اما درست قبل از رسیدن به محل کارش پاهایش تاول میزند
جلوی یک داروخانه می ایستد تا چسب زخم بخرد ودرست
بهمین دلیل یعنی خرید یک چسب زخم
از مرگ حتمی نجات پیدا میکند وزنده میماند
حالا وقتی خسته از کار روزانه توی ترافیک گیر میکنم.
وقتی به آسانسور نمیرسم وقتی که تاکسی گیرم نمیاد
هنگامی که برمیگردم تا تلفن رو جواب بدم .....وقتی به
همه این چیزهای کوچک که منو ناراحت میکنه فکر میکنم
باخودم میگم اینجا دقیقا" همون جائیکه خدا میخواد تو این لحظه
من اونجا باشم
اگه امروز خوندن این مطلب تورو بفکرانداخت وفکر میکنی
که از این اتفاقات ریز و درشت تو زندگی تو هم اتفاق افتاده
پیام این نوشته رو به دیگران انتقال بده فکرمیکنم
این هم دقیقا" چیزیه که خدا میخواد تو انجام بدی
+ نگارش در یکشنبه 18 شهریور1386 20:24 توسط آخرین سامورائی |
|