|
پيش من جزسخن شمع وشكرهيچ مگو سخن رنج مگوجزسخن گنج مگو ورازاين بيخبري رنج مبرهيچ مگو دوش ديوانه شدم عشق مراديدوبگفت آمدم نعره مزن جامه مدرهيچ مگو گفتم اي عشق من ازچيزدگرميترسم گفت آن چيزدگرنيست دگرهيچ مگو من بگوش توسخن هاي نهان خواهم گفت سربجنبان كه بلي جزكه به سرهيچ مگو گفتم اين روي فرشته است عجب يابشراست گفت اين غيرفرشته است وبشرهيچ مگو گفتم اين چيست بگوزيروزبرخواهم شد گفت ميباش چنين زيروزبر هيچ مگو اي نشسته تودراين خانه پرنقش وخيال خيزازاين خانه برو رخت ببرهيچ مگو + نگارش در سه شنبه 30 مرداد1386 0:53 توسط آخرین سامورائی |
|