|
بزرگ پروردگارا؛حرفهايم رادراين نامه برايت خواهم نوشت .مدتهاست ازتودورم ؛دور دور.حالت چطوراست خداي من ؟در دربارسلطنت ابديت اين روزهاچه ميگذرد؟ فرشته هاي بلورينت چه ميكنند؟همچنان تسبيح ؟همچنان ذكر؟خسته نميشوي معبود؟ازاين همه يكنواختي ؟كسلت نميكندحكومت بي رقيب؟ شيطان هم اينجاست؛پهلوي من خوب است خوشحال وراضي .مهربان دلم برايت تنگ شده است.به خوابم نمي آيي ؟امشب بيا اگروقت داشتي .اگررسيدگي به امور عالم اجازه ات داد؛ امشب بيا.برمن نازل شو كه تورا ميخواهم وتنها تورا.اشكهايم براي خودم هم غريب است .مدتهاست گريه نكرده ام .فراموش كرده بودم اين طوراشك ريختن را؛بي قيد رها؛آزاد… سرورم آشفته گفتم اصل مطلب رامينويسم .ميشناسي مراازهمان كودكي؛آخ يادم نبود؛خودت مراآفريده اي .ديده اي ذهنم را چه آزادميگذارم ؛درتفكر هيچ تعصب ندارم درعبور جريان سيال انديشه ؛حتي در موردتو… اخم نكن يكتا مخلوق!خوب اين روش من است .هرآنچه به رنگ توميبينم مي پذيرم؛آسان پس؛پادشاه وجود؛آنچه براي آينده ميخواهم يك اعتقاداست.شكهايم رابسوزان؛يقينم بده .ايمان آشنايي ؛روح سرسختي؛خداي كوچكي دروجدانم به جاي اين شيطان.هميشه يك قطعه ازآسمان زبور؛تورات؛انجيل؛لحظه اي ازقرآن درنفسم؛شعاعي ازحقيقت فناناپذيردركلامم؛روشنائي بينش حكيمانهءخداوندي درنگاهم ويك فرشتهءچراغ به دست شايددرعقلم . همهءاينهارا هزارهزاربارباهمهءهستي ام ازتوميخواهم.ازتوميخواهم اي يگانه شايستهءپرستش ؛زيبا… همدم بي كران؛ديده اي گاه جلوي بوم نقاشي مي ايستم ياپشت چرخ سفالگري مينشينم ودوراز چشم مردمان؛خدائي ميكنم!دنياي كوچكي؛سفالينه اي خلق ميكنم ؛بازديده اي گاهي كه رنگ؛آب وگل راهرچه ميكنم آنچه ميخواهم نميشود؛چطورانتقام ميگيرم؟ساده است.رهايش ميكنم همانطوركه هست بماند؛هرگزكاملش نميكنم؛نكندبامن چنين كني؟پدرآسماني فراموش كن…ياوه مي بافم…توببخش بزرگوار… ميبوسمت. بندهءعصيانگر .... نيمهءيك شب بي انتها.... زمين . + نگارش در یکشنبه 21 مرداد1386 23:19 توسط آخرین سامورائی |
|