|
كاش ميدانستي آنچه درجست وجوي آني همين جاست. مسافررفت وگفت:يك درخت از راه چه ميداند؟؛پاهايش درگل است. اوهيچگاه لذت جست وجو رانخواهديافت. وشنيدكه درخت گفت:اما من جست وجوراازخودآغازكرده ام وسفرم راكسي نخواهدديد.جزآنكه بايد. مسافررفت وكوله اش سنگين بود. هزارسال گذشت.هزارسال پرپيچ وخم؛هزارسال بالا وپست. مسافربازگشت رنجورونااميد خدارانيافته بود:اماغرورش راگم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد؛جاده اي كه روزي ازآن آغاز كرده بود. درختي هزارساله؛بالابلند وسبزكنارجاده بود.زيرسايه اش نشست تالختي بياسايد؛مسافردرخت رابه ياد نياورد اما درخت اوراميشناخت .درخت گفت:سلام مسافر؛دركوله ات چه داري؟ مراهم مهمان كن مسافرگفت:بالابلندتنومندم ؛شرمنده ام؛ كوله ام خالي است وهيچ چيز ندارم.درخت گفت چه خوب؛ وقتي هيچ چيزنداري؛همه چيزداري . اماآنروزكه ميرفتي؛دركوله ات همه چيزداشتي ؛غروركمترينش بود؛ جاده آنراازتوگرفت.حالادركوله ات جابراي خدا هست وقدري ازحقيقت رادركولهءمسافرريخت .دستهاي مسافرازاشراق پرشد وچشمهايش ازحيرت درخشيدوگفت:هزارسال رفتم وپيدانكردم وتونرفته اين همه يافتي! درخت گفت: زيراتودرجاده رفتي ومن درخودم و..... (نورديدن خود؛ دشوارترازنورديدن جاده هاست.) + نگارش در شنبه 20 مرداد1386 19:39 توسط آخرین سامورائی |
|