|
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت . این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از
درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ،
گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی این توفان
بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟
و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد .
فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
+ نگارش در سه شنبه 16 مرداد1386 11:51 توسط آخرین سامورائی |
|