|
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگيشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش سادهاى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق روبروی تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم: خوراک مرغ! نتيجه اخلاقى: مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر میکنيم در ديگران نباشد و شاید در خود ما باشد + نگارش در شنبه 10 آذر1386 20:30 توسط آخرین سامورائی |
دكتر ماسارو ايموتو محقق ژاپني با انتشار يافتههاي تحقيقات خود مدعي شد كه مولكولهاي آب نسبت به مفاهيم انساني تأثيرپذيرند.نظريه اين محقق ژاپني كه تاكنون از سوي مؤسسات علمي فيزيكي و زيستشناسي مورد تأييد قرار گرفته است، مبتني بر بررسي نمونههاي فراواني از كريستالهاي منجمدشده آب و مقايسه آن با يكديگر است. روی ادامه مطلب کلیک کنید + نگارش در چهارشنبه 16 آبان1386 9:0 توسط آخرین سامورائی |
یک روز صبح همراه بایکی ازدوستانم در بیابان "موجاوه" قدم میزدیم که چیزی رادیدیم که درافق میدرخشید.هرچندمقصودما رفتن به یک دره بود اما برای دیدن آن چیز درخشان مسیرخودراتغئیر دادیم.تقریبا"یک ساعت درزیر خورشیدی که هر لحظه گرم تر میشد راه رفتیم وتنها هنگامی که به آن چیز رسیدیم توانستیم کشف کنیم که چیست .یک بطری آبجو خالی بود خالی خالی.که شاید چندسال پیش درآنجاافتاده بود.ازآنجاکه بیابان بسیارگرمتر شده بود تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم به هنگام بازگشت فکر کردم چندبار بخاطر درخشش کاذب راهی دیگر از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟ اما باز فکرکردم اگر بسمت آن بطری نمیرفتیم چطور میفهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟ + نگارش در یکشنبه 22 مهر1386 20:21 توسط آخرین سامورائی |
پشمینه پوش تندخو کزعشق نشنیدست بو ازمستی اش رمزی بگو تاترک هشیاری کند + نگارش در جمعه 20 مهر1386 12:22 توسط آخرین سامورائی
چندوقت پیش داستانی در رابطه با حادثه 11 سپتامبرشنیدم که فکر میکنم حتما"خدا میخواست که این داستان رو بشنوم . پس بزارید بشما هم اطمینان بدم که الان که این داستان رو میخونید اتفاقی نیست و به خواست خداوند این اتفاق میفته. داستان مربوط به رئیس شرکتی بود که باقیمانده اعضای خود از حمله به برجهای دوقلو رادعوت کرده بود تا از اندوه آنها نسبت به ازدست دادن همکارانشان بکاهدهمه کسانی که بصورت اتفاقی زنده مانده بودند داستانهای کوچکی داشتند اما جالبترین داستانها مربوط به سه نفربودکه شما را به شنیدن آن دعوت میکنم: (روی ادامه مطلب کلیک کنید) ادامه مطلب + نگارش در یکشنبه 18 شهریور1386 20:24 توسط آخرین سامورائی |
پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه ی تمام مرمر عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می شد، و در وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به نگهبان دروازه کرد: - روز به خیر نگهبان پاسخ داد: روز به خیر - اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟ - اینجا بهشت است. (روی ادامه مطلب کلیک کنید)
+ نگارش در شنبه 3 شهریور1386 9:54 توسط آخرین سامورائی |
روزي روزگاري درختي بود...او پسرک کوچولوئي را دوست مي داشت پسرک هرروز مي آمد و برگهايش را جمع مي کرد و از آنها تاج مي ساخت و شاه جنگل مي شد از تنه اش بالا مي رفت ، از شاخه هايش مي آويخت و تاب مي خوردو سيب مي خورد .باهمديگر قايم باشک بازي مي کردند ، او درخت را دوست داشت اما زمان مي گذشت و پسرک بزرگ مي شد و درخت اغلب تنها بود تا يک روز .........
(روي ادامه مطلب كليك كنيد) ادامه مطلب + نگارش در دوشنبه 29 مرداد1386 9:40 توسط آخرین سامورائی |
فرض کنید:به شما این امکان رومیدن که یک رئیس برای دنیا انتخاب کنید... که به بهترین شکل ممکن دنیارورهبری کنه وصلح وترقی وخوشبختی رو برای بشریت به ارمغان بیاره سه نفر برای اینکار نامزدشدن... شما ازبین این سه نفر کدام رو انتخاب میکنین؟ ولی اولش به یه سوال دیگه جواب بدین بعدش میریم سراغ انتخابمون.... فرض کنید که شما یه مددکار ومشاور اجتماعی بسیار کارآمدی هستین. یک روز تودفترکارتون نشستین یه خانوم حامله به شما مراجعه میکنه که 8تافرزند داره ازاین فرزندان 3تاشون ناشنوا دوتاشون کور ویکی ازاونهاعقب افتاده هستن ضمنا خوداین خانوم هم به بیماریه مهلکی دچاره... از شمامشورت میخوادکه سقط جنین بکنه یا نه؟ شماباتجاربی که دارین وصرف نظرازاعتقادات مذهبی برای این خانوم چه پیشنهادی دارین؟ الان شد 2تاسوال: ۱-یه رهبرواسه دنیا و 2 -مشکل این خانوم ................................................................................ گفتیم که 3تانامزد داریم برای ریاست دنیا آقای شماره یک: باسیاست مدارهای بدنام ورشوه خوار کارمیکنه. مشورت هاش با فالگیرها رمالها غیبگوها ومنجم هاست. به زنش خیانت میکنه وروزی 10لیوان هم مشروب میخوره آقای شماره دو: از محل کارقبلیش اخراج شده.تا12ظهر میخوابه. درمدرسه 4بار رفوزه شده.تریاک میکشه.تحصیلات آنچنانی نداره. روزی یک بطری مشروب میخوره وچاق وبی تحرکه...
واما آقای سه: دولت کشورش بهش مدال شجاعت داده. گیاه خوار ودارای سلامت کامل هست. اهل مشروب وسیگارهم نیست وهیچگونه سابقه بدی هم نداشته...
به چه کسی رای میدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب فکرکنیدوبعد.... ادامه مطلب + نگارش در پنجشنبه 25 مرداد1386 0:55 توسط آخرین سامورائی |
نامه برايت خواهم نوشت . مدتهاست ازتودورم ؛دور دور. حالت چطوراست خداي من ؟ در دربارسلطنت ابديت اين روزها چه ميگذرد؟ فرشته هاي بلورينت چه ميكنند؟ همچنان تسبيح ؟ همچنان ذكر؟ خسته نميشوي معبود؟ ازاين همه يكنواختي ؟كسلت نميكندحكومت بي رقيب؟ ............... شيطان هم اينجاست؛پهلوي من خوب است خوشحال وراضي . مهربان دلم برايت تنگ شده است.به خوابم نمي آيي ؟ امشب بيا اگروقت داشتي .اگررسيدگي به امور عالم اجازه ات داد؛ امشب بيا....... (روی ادامه مطلب کلیک نمائید) + نگارش در یکشنبه 21 مرداد1386 23:19 توسط آخرین سامورائی |
كوله پشتي اش رابرداشت وراه افتاد .كه دنبال خدابگردد؛وگفت تاكوله ام ازخداپرنشود برنخواهم گشت. نهالي رنجوروكوچك كنارراه ايستاده بود.مسافرباخنده اي روبه درخت گفت:چه تلخ است كنارجاده بودن ونرفتن.ودرخت زيرلب گفت:ولي تلختر آن است كه بروي وبي رهاورد برگردي. + نگارش در شنبه 20 مرداد1386 19:39 توسط آخرین سامورائی |
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت . این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از
درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ،
گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی این توفان
بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟
و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد .
فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
+ نگارش در سه شنبه 16 مرداد1386 11:51 توسط آخرین سامورائی |
اگرتنهاآنچه راكه روشنائي آشكارميكند ميتواني ببيني وآنچه را تنها صدااعلام ميكند ميتواني بشنوي پس براستي نه ميبيني ونه ميشنوي اگربراستي بايدساده دل باشي بزيبائي چنين باش ورنه خاموش باش.زيرااكنون در همسايگي ما مردي درحال مرگ است. + نگارش در پنجشنبه 11 مرداد1386 23:9 توسط آخرین سامورائی |
اي پسرعمران(موسي): هرگاه بنده اي مرابخواند آنچنان به سخن او گوش مي سپرم كه گوئي بنده اي جزاوندارم اما شگفتا كه بنده ام... همه راچنان مي خواند كه گوئي همه خداي اويند جز من. + نگارش در چهارشنبه 3 مرداد1386 14:7 توسط آخرین سامورائی
پروردگارا: مراابزارآرامش خويش قراربده بگذاردرهرجاكه نفرت است عشق دروكنم وهرجاكه آسيب است عفو هرجاكه شك است ايمان هرجانوميدي است اميد هرجاتاريكي است نور وهرجاغم است سرور اي پروردگارعالم به من لطف كن تابيشتردرپي تسكين بخشيدن باشم تاآرام شدن همانطوركه مي فهمم فهميده شوم همانطوركه دوست دارم دوست داشته شوم زيرادراثر دادن است كه دريافت ميكنم دراثر بخشيدن است كه بخشيده مي شوم درمرگ خوداست كه درزندگي جاودان متولدمي شوم. + نگارش در چهارشنبه 3 مرداد1386 13:30 توسط آخرین سامورائی |
|